۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

اندیشه بی فکر

زندگی زندانی است چند لایه ، هر آن گاه که بر آن با اجبار قدم می گذاری ، عریان از تمام خوبیهاست ، شاید گریه کودکانه ابتدایش گواه از این ماجرا دارد ، در مسیر کودکی و نوجوانی ان را تجربه می کنی و بر روح آن زیبایی می دمی ، با عهد و پیمان ازدواج اسارتش را تجربه می کنی شاید آن را بر خود به ارمغان می آوری ، اسارتی شیرین اما جانکاه ، قصه لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین را در رویا مرور می کنی و رستم و افراسیاب را به حقیقت تجربه می کنی !!!
آنگاه است که کلاغات سیاه چشم ، سیاه دل ، چکاوک وجودت را می کشند و جای خود را به آن می دهند !!!
روزهای سخت و تلخ همچو زهری جسم و روحت را به زوال و نیستی می کشانند و تو معوایی جز خالقت نداری ، تلاشهایت وظیفه ای است بی اجر و پاداش ، هرگز به پشت سر خود نمی نگرند کسانی که تو مع راهشان شدی و با گرمای وجودت دل سرد و یخ زده شان را زنده کردی ، کالای عمرت را به یغما بردند اما افسوس که ندانستی چشمان آهوانیشان را از جا تو بیشتر دوست می دارند ، اما نمی دانند که این چشمان زیبا روزی خاک گل کوزه گران هم نخواهد شد ، در قفسی تنگ و سرد محکوم به خاکستر شدن هستند !!!
سیرت زیبا را رها می کنند و صورت زیبا می نگرند ، حلقه در حصار کج فهمی به اسارت می روند ، اما دریغ از لحظه ای سبز اندیشی !!!
دین و دنیایشان محصور در افکار دیکته شده ناخدایان است ، غافل از آنکه بلبلان مست در دشت و دمن ، فارغ از اسارت ترانه خوشبختی و سرمستی می خوانند !!!
خدایشان را محیط در افکار پوچ و سنتی خود می بینند و در اوج آزادی اسیر دست کفتاران مست می شوند ، خدایگانشان بتهای افسردگی اند بتهایی از جنس خودخواهی و کبر !!!
پروردگارشان را به خاطر ترس از عذابس دوست دارند نه به خاطر عظمت و نهایتش !!!
ای رهروان مست ، ای خودخواهان فنا شده در خود ، ای مفسران بی علم ، خدا در این قفس تنگ افکارتان نمی گنجد که برایش نسخه می پیچید !!!
بدانید هر آنچه زاییده دست اوست زیباست ، او بجز زیبایی چیزی دگر خلق نمی کند ، چشمان آهوانیتان را بشویید ، به زیبایی ها بنگرید ، به آنچه خدا بر شما ارزانی داشته و شما لایق آن هستید ، حکمتش در ذهن افسرده و سرکش و ریز مقدار شما نمی گنجد ، هر آنچه بر شما ارزانی داشته پاس بدارید که این حکمت بر نادانان پوشیده خواهد بود ، آنگاست که مایه عذاب هم پیمانان عاشقتان نخواهید شد و پرهای سوخته از آتش عشقشان را بر زیر پا لد کوب نخواهید کرد ، شاید دیگر بالهای شکسته شده از ضربه های بی مهریتان هیچگاه کبوتر سفید سبک بالتان را قادر به پرواز نکند ، زیبا بنگر ای زنگی مست ، تیغ بر زمین بگذار که خدا با مهروزان است !!!
از سوی کبوتر خونین بال و پروانه پرسوخته ................

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر